تقریبا5سالم بودبابام میخواست بره نونوایی منم اصرار اصرارکه من میخوام برم ازاونا که نه ازمن که اره {شخصیتم مستقل بود}دیگه به هر بدبختی بودپول وگرفتم که برم بابام گفت رفتی ازنفرجلوییت بپرس صف2تایی هاکجاست وایستاپشت سرش منم رفتم2دقیقه نگذشته برگشتم ای گریه کن بابام پرسیدنون تموم شدگفتم نه گفت صفتوگرفتن گفتم نه گفت پولتوگرفتن گفتم نه گفت چراپس گریه میکنی گفتم کسی نبودپشت سرش صف واستم

مشاهده جک‌های بیشتر این دسته