بچه که بودیم روستامون آب خوردن نداشت یه چشمه بود آبش قطره قطره میریخت یه بشکه میزاشتیم زیرش واسه اینکه حوصله مون سر نره زنبورا رو شکار می کردیم . . . . . حالا بعد از سی سال همین داستان را با اینترنت دارم ولی جا زنبور باپشه عوض شده (از سری داستانهای واقعی)