ابگوشت داشتیم مامانم گفت برو اون فلفلهارو بیار رفتم اوردم تعارف کردم کسی ور نداشت خودم یکی خوردم از تندی زیاد اشکم ریخت..مامانم به بابام میگه..مرد دیدی این فلفلها شیرین نیستن..فکر کنم کارم از بچه سراهی گذشته منو موش ازمایشگاهی میبینن..
ابگوشت داشتیم مامانم گفت برو اون فلفلهارو بیار رفتم اوردم تعارف کردم کسی ور نداشت خودم یکی خوردم از تندی زیاد اشکم ریخت..مامانم به بابام میگه..مرد دیدی این فلفلها شیرین نیستن..فکر کنم کارم از بچه سراهی گذشته منو موش ازمایشگاهی میبینن..