اعتراف میکنم بچه که بودم بچه های فامیلو واسه بازی میبردم تو حیاط،بعد بهشون میگفتم بیاید بریم تو انباری یه چیزی نشونتون بدم،لامپم روشن نمیکردم، بعد میگفتم اینجا جن داره الان میگم بیاد بخوردتون،وقتی صدای گریشون تا تو اتاق میرفت سریع میبردمشون بیرون تا بزرگترا میومدن الکی میگفتم بابا چه بچه ننه ای هستی فقط دستم خورد بهت اینجوری گریه میکنیا. عجب آدم سادیسمی ای بودما،هیچوقت یادم نمیره!!!