دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا از شوهرش بد می گفت منم گوش میدادم همشو گوش کردم شوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو به شوهرش گفتم فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکردبعد منو گرفت حسابی زدبعد بهم تو دفتر نمرش منفی دادگفت بیچاره میشی منفی بگیری منم اینقد ترسیدم فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه شلوغی دفتر نمرو آتیش زدمناظممون تا میخوردم منو زدبابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندیداین باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه