داداشم بچه ترکه بود حسابی شیطون بودیه شب به افتخاراومدن عموم ازمسافرت مهمون زیاددعوت کرده بودیم ،داداشم با برنامه ریزی قبلیش همه شکلاتارو درآورده بود به جاش سنگ پیچونده بود لای کاغذشکلات مهمونااومدن ماهم ازهمه چی بیخبرچای باشکلات آوردیم جلومهمونا ،حالامهموناهرچه شکلات بازمیکنن توش سنگه ..هیچی دیگه هرچی مهمون داشتیم اون شب فک کردند مامسخرش کردیم چایی نخورده بلندشدند رفتند،داداشم حالا کارتن خواب شده بعد اون شب.