يا رُوحَ اللّه ِ إنى زَنَيتُ فَطَهِّرنى... فَلَمَّا اجتَمَعَ وَ اجتَمَعُوا وَ صارَالرَّجُـلُ فِى الحُفرَةِ نادَى الرَّجُلُ; لايَحُـدَّنى مَن لِلّهِ فى جَنبِهِ حَدٌّ. فَانصَرَفَ النّاسُ كُلُّهُم إلاّ يَحيى وَ عيسى عليهماالسلامفَدَنا مِنهُ يَحيى عليه السلام فَقالَ لَهُ; يا مُذنِبُ عِظْنى؟! فَقالَ لَهُ; زِدنى. قالَ; لا تُعَيِّرَنَّ خاطِئاً بِخَطيئَةٍ. قالَ عليه السلام; زِدنى. قالَ; لا تَغضِبْ. قالَ عليه السلام; حَسبى. ;
اى روح اللّه ! من زنا كرده ام مرا پاك كن... وقتى مردم جمع شدند و آن مرد (براى سنگسار شدن) در گودال قرار گرفت، صدا زد; كسى كه خود مستحق حد الهى است نبايد بر من حد جارى كند. همه مردم متفرق شدند مگر يحيى و عيسى عليهماالسلام. يحيى نزديك آن مرد آمد وگفت; اى گنهكار! مرا اندرزى ده. مرد به او گفت; هرگز نفس خود را با خواهشهايش رها مكن كه تو را به هلاكت افكند. حضرت يحيى عليه السلام فرمود; پندى ديگر ده. مرد گفت; هيچ خطاكارى را به خطايش سرزنش مكن. يحيى عليه السلام فرمود; باز هم مرا پندى ده. مرد گفت; خشم مگير. يحيى عليه السلام گفت; مرا بس است.;