سلام من ۱۵ سلام من ۱۵ سالمه چند وقتی است کلاً دیگه امیدی به زندگی ندارم کلاً مغزم قفل کرده از بچگیم تا الان خونه ما دعواست ولی برای من مهم نیست همیشه آرزو داشتم یک عشق یا یک دوست دختر داشته باشم یا یک خواهر که ندارم ولی چند وقت پیش یک دوست دختر پیدا کردم که فامیل است با ما ولی بابای من ۱۵ سال پیش با آنها دعوا کرده و ما با آنها رفت و آمد نداریم ولی من با دختر درد دل می کنم و با هم چت کنیم ولی از وقتی خودم را نگاه می کنم میبینم هیچی بلد نیستم نه بازی نه فوتبال و نه چیز دیگه ای هیچ موقع بلد نیستم درست حرف بزنم یا کسی مسخرم میکنه جوابش رو بدم و هیچ مهمونی خونه ما نمیاد و ما هم مهمونی نمیریم چون بابام با همه دعوا کرده ولی وقتی میبینم خونه دختره مهمون است یا آنها به مهمونی می روند می گویم چرا ما مهمونی نمیریم که خودم را با او مقایسه میکنم کلا در سرکار دیوونه میشم کمکم کنید ذهنم درگیره دیگه خسته شدم