رابطه جنسی 6 سال پیش

من ی دختر ۱۸ ساله‌م، این داستان مربوط به ۳ سال قبله، سر یه مسائلی یه روز بچه های خونواده تو خونه مادر بزرگم بودیم و بزرگترا بیرون، من ۱۵، پسر عموم ۱۶، و دو تا از دختر عمو هام ۱۷ و ۱۶، خونه بزرگ بود با کلی اتاق، دو تا دختر عموم یه کاری میکردن تو یکی از اتاقا و در رو بسته بودن و من هنوزم نفهمیدم اونا اون موقع چی کار میکردن‌! من و امیر (پسر عموم) هم نشسته بودیم، بهم گفت: اونا رو ولش کن، معلوم نیست دارن چی کار میکنن، ما هم اینجا خوش میگذرونیم" من اون موقع دقیقا منظور خوش میگذرونیم رو متوجه نشدم، آقا این شروع کرد و همش داشت منو تحریک میکرد، هی میخواست بهم نزدیکتر بشه، در مورد مسائل جنسی حرف میزد، یه کارایی باهام کرد که منی ازم خارج شد، بعدش بهم عکس و فیلم های پورن رو نشون داد، گفت: ببین چقدر خوبهه، میخوای امتحانش کنیم؟ " من تو اون فیلم ها زن ها رو که میدیدم دارن لذت میبرن، خوشم اومد،،، به قرآن چیزی از مسائل جنسی نمیدونستم تا اون موقع،، منم گفتم: میخوام" غلط کردم گفتم این حرفو منم، گه خوردم من ... بعد رفتیم تو اتاق و در رو بست و قفل کرد، نمیدونم چقدر طول کشید ولی خیلی بود، بعدش اصلا حس خوبی نداشتم، خیلی کارایی بدی کرد باهام، خیلی بد ،،، یکم بعدش بزرگترا اومدن، اون دو تا دختر هم خودشونو جمع و جور کردن، ولی من حالم اصلا خوش نبود، میلرزدیم، سرخ شده بودم، دست و پام یخ زده بود و پشتم خیلی فجیع درد میکرد، اصلا نمیتونستم بشینم یا راه برم، گفتن این چش شده!؟ امیر با قهقهه شیطانی گفت فیلم گذاشته بودم خانم احساساتی شدن" من دیگه حرفی نزدم، همین جوری خشک وایستا بودم، خلاصه اون شب برام خیلی سخت گذشت، دیگه واقعا روم نشد به هیچ کس بگم، الان ۳ سال از اون اتفاق میگذره و من تازه تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده، این سه سال برام عین زهر بود، هر شب کابوس میبینم، ولی دیگه نماز میخونم، خدا رو دوست دارم، سعی میکنم باهاش رفیق شم، ولی احساس میکنم طراوتم از دست رفته، حس خوبی نسبت به خودم ندارم، دیگه از مهمونی های خانوادگی فرار میکنم که چشم به چشش نیفته، از خونه مامان بزرگم میترسم. هر کاری میکنم گذشته رو جبران کنم ولی نمیشه، از اینکه میبینم پرده‌م رو از دست دادم خیلی افسوس میخورم، من تا اون سن خود ارضایی هم نکرده بودم،ولی بلا سرم اومد، من الان خیلی پشیمونم

۳۰۸