قناعت و کمتوقعی نسبت به والدین
راه مدرسهاش دور بود و همکلاسیهایش با ماشین میرفتند. آن موقع، روزی دوازده ریال پول توجیبی به او میدادیم تا بتواند هم خودش را اداره کند و هم به مدرسه برود. با اینکه پول کمی بود اما این بچه هیچوقت شکایتی نداشت. مدتی که گذشت، متوجه شدیم که اسدالله زودتر از ساعت همیشگی از خانه بیرون میرود و تا مدرسه پیادهروی میکند. علت کارش را متوجه نشدیم تا اینکه یک روز خواهر کوچکش مریض شد. پول کافی برای دوا و درمانش در خانه نبود. وقتی اسدالله مسأله را متوجه شد رفت و مقداری پول آورد و گفت: «اینها را برای روزی مثل امروز پسانداز کرده بودم». طفلکی پیاده مدرسه میرفت تا همان دوازده ریال را هم پسانداز کند.