شهید حسن قامت
اخلاص
روزهایی که از مغازهي بابا زود برمیگشت، میرفت پایگاه بسیج مسجد. خانه هم که میرفت، سرش به کار خودش گرم بود. یک گوشه مینشست و یا قرآن میخواند یا درس. خیلی اهل حرف زدن از این طرف و آن طرف نبود. پس از شهادتش، دوستان مسجدیاش آمدند برای تسلیت گفتن به مادرش. گفتند: خوشبهحال شما که یک همچین حافظ قرآنی را تقدیم اسلام کردهاید. مادر تازه آنجا فهمید پسرش حافظ قرآن بوده... .
منبع: «فرمانده! فرمان قهقهه!» ص42