يه روز حيف نان و دوستش داشتن با خدا صحبت مي كردن. حيف نان ميگه خدا... من كِي آدم مي شم؟ خدا ميگه پانصد سال ديگه. حيف نان ميزنه زير گريه. خدا ميگه چرا گريه مي كني؟ ميگه آخه تا اون روز من زنده نيستم. بعد دوستش ميگه: خدا... من كِي آدم ميشم؟ يهو خدا ميزنه زير گريه.