مادر: «باز هم که پاي چشمت کبود شده! مگه نگفته بودم هر وقت ميخواهي دعوا کني، تا بيست بشمار؟» پسر: «چرا، ولي مادر کسي که با او دعوام شد، بهش گفته بود تا ده بشمارد!»
مادر: «باز هم که پاي چشمت کبود شده! مگه نگفته بودم هر وقت ميخواهي دعوا کني، تا بيست بشمار؟» پسر: «چرا، ولي مادر کسي که با او دعوام شد، بهش گفته بود تا ده بشمارد!»