یه روز نشسته بودم تو سالن اعصابم خراب بود بابام اومد گفت چته ؟؟ گفتم پول ندارم اعصابم خرابه داغونم .دست کرد تو جیبش دوتا تراول 50 داد گفت برو خوش باش و خوش بگذرون یهو نمیدونم چی شد یکی با پا میزد تو کتفم دیدم بابامه گفت احمق سالن جای خوابیدنه؟ من اون لحظه فرق بین بابای واقعی و بابای رویایی رو فهمیدم