پيرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مىجويد. پيرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد که مىخواهيد با من حرف بزنيد تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.
پيرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مىجويد. پيرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد که مىخواهيد با من حرف بزنيد تا حوصلهمان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.