شاعري پشت تريبون رفت و شروع به خواندن شعرش کرد. او خواند: «من ميآيم، من ميآيم، من ميآيم...» در اين وقت، هر چه فکر کرد ادامه شعر يادش نيامد. شاعر در حال فکر کردن بود که ناگهان پايش به پايه ميز گرفت و از بالاي سن روي پيرمردي افتاد. شاعر از پيرمرد عذرخواهي کرد. پيرمرد گفت: «تقصير شما نيست. شما دو سه بار گفتيد من ميآيم، ولي من جدي نگرفتم!»