عاقایه روزداشتم میرفتم دانشگاه سره کوچه منتظره دوستم بودم که بیادباهم بریم که یدفه بابام جلوم سبزشدگفت :اینجاچیکارمیکنی خیلی بااعتمادبه نفس گفتم :پس کجاچیکارکنم اصلن۱وضی
عاقایه روزداشتم میرفتم دانشگاه سره کوچه منتظره دوستم بودم که بیادباهم بریم که یدفه بابام جلوم سبزشدگفت :اینجاچیکارمیکنی خیلی بااعتمادبه نفس گفتم :پس کجاچیکارکنم اصلن۱وضی