پدرومادرم روچندهفته پختم که به خواستگاری دختری برن که دوست اش دارم. توخواستگاری مادردختره میگه برین حرف هاتون روبزنید من ودختره رفتیم بعدازچنذقیقه به دختره گفتم::توعشق سوم من هستی! دختره سراش روانداخته پایین باخنده گفت پس خیالم زاحت شد،،، گفتم چرا؟گفت ؛؛چون توهم عشق4 ام من هستی. ((اینم ازدخترهای امروزی))