ما یه بار بین راه نگه داشته بودیم غذا بخوریم ، یه خانواده دیگه هم اونور نشسته بودن … یه بچه داشتن به زور اگه سه سالش بود ، بعد باباهه راه افتاده بود دنبال این هی صداش میزد : آقا سید محمد صادق بیا … ما با این کهولت سن به زور اگه “هوی” صدامون کنن …
ما یه بار بین راه نگه داشته بودیم غذا بخوریم ، یه خانواده دیگه هم اونور نشسته بودن … یه بچه داشتن به زور اگه سه سالش بود ، بعد باباهه راه افتاده بود دنبال این هی صداش میزد : آقا سید محمد صادق بیا … ما با این کهولت سن به زور اگه “هوی” صدامون کنن …