امشب داداشم با توپ زد تمام یادگاری و وسایل شکستنیمو جلو چشمام خورد کرد داشتم میرفتم بکشمش مامانم اومده میگه ول کن بچمو حواسش نبوده توپو شوت کرده تو قفست از اون طرفم بابام اومده میگه اصلا تو لیاقت نگه داری وسایلتو نداری... هیچی دیگه از امشب شروع کردم ب نشر عکسام تو روزنامه شاید مامان بابامو پیداکردم...