قَدِمَ رجلٌ على رسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فَسَلَّمَ عليه و أسلَمَ ، ثمّ قال له ; تَعرِفُني يا رسولَ اللّه ِ ؟ قال ; و مَن أنتَ ؟ قال ; مَرحبا بكَ، سَلْ حاجَتَكَ . فَقالَ ; أسألُكَ مِائَتَي شاةٍ برُعاتِها ، فَأمَرَ لَهُ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بما سَألَ . ثُمّ قالَ لأصحابِهِ ; ما كانَ على هذا الرّجُلِ أن يَسْألَنِي سؤالَ عَجوزِ بني إسرائيلَ لموسى عليه السلام ؟ ! .;
مردى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و سلام كرد و مسلمان شد و سپس عرض كرد ; اى رسول خدا ، مرا مى شناسى؟ حضرت فرمود ; تو كيستى؟ عرض كرد ; من صاحب همان منزلى هستم در طائف كه شما در فلان روز از دوره جاهليت بر من وارد شديد و من گرامى تان داشتم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود ; خوش آمدى ، حالا حاجتت را بخواه. آن مرد عرض كرد ; دويست گوسفند با چوپانان آنها . رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد به او بدهند ، آن گاه به اصحابش فرمود ; اين مرد آن همّتِ بلند را نداشت تا چيزى را از من بخواهد كه آن پير زن بنى اسرائيل از موسى عليه السلام خواست .[وقتى موسى عليه السلام از آن پير زن خواست تا قبر يوسف را به او نشان دهد، به اين شرط نشانش داد كه ضمانت كند تا وى در بهشت هم رتبه موسى باشد.];