جاءَ رجُلٌ مُوسِرٌ إلى رسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله نَقِيُّ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى رسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ، فجاءَ رَجُلٌ مُعسِرٌ دَرِنُ الثَّوبِ فَجَلَسَ إلى جَنبِ المُوسِرِ ، فَقَبَضَ المُوسِرُ ثيابَهُ مِن تَحتِ فَخِذَيهِ ، فقالَ لَهُ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ; أ خِفتَ أن يَمَسَّكَ مِن فَقرِهِ شَيءٌ ؟! قالَ ; لا ، قالَ ; لا ، قالَ ; فَخِفتَ أن يُوَسِّخَ ثِيابَكَ ؟! قالَ ; لا ، قالَ ; فما حَمَلَكَ على ما صَنَعتَ ؟ فقالَ ; يا رسولَ اللّه ِ ، إنَّ لي قَرينا يُزَيِّنُ لي كُلَّ قَبيحٍ ، و يُقَبِّحُ لي كُلَّ حَسَنٍ ، و قد جَعَلتُ لَهُ نِصفَ مالي ! فقالَ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله للمُعسِرِ ; أ تَقبَلُ ؟ قالَ ; لا ، فقالَ لَهُ الرَّجُلُ ; و لِمَ ؟! قالَ ; أخافُ أن يَدخُلَني ما دَخَلَكَ ! .;
مرد ثروتمندى با لباسهايى نو و پاكيزه خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و كنار آن حضرت نشست. پس از او مردى تهيدست با جامه هاى ژوليده و چركين وارد شد و كنار آن ثروتمند نشست. مرد ثروتمند جامه خود را از زير ران او كشيد و جمع كرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود ; ترسيدى كه چيزى از فقر او به تو رسد؟ عرض كرد ; نه. فرمود ; ترسيدى از دارايى تو چيزى به او رسد؟ عرض كرد ; نه. فرمود ; ترسيدى لباست را كثيف كند؟ عرض كرد ; نه. فرمود ; پس چرا اين كار را كردى؟ عرض كرد ; اى پيامبر خدا! من همدمى (شيطانى) دارم كه هر كار زشتى را در نظرم زيبا جلوه مى دهد و هر كار خوبى را برايم زشت نمايش مى دهد. اكنون نصف مال خود را به اين مرد بخشيدم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد تهيدست فرمود ; تو مى پذيرى؟ عرض كرد ; نه. مرد ثروتمند به او گفت ; چرا؟! گفت ; مى ترسم حالتى كه به تو راه يافت، به من هم راه يابد!;