قالَ السَّجّانُ لِيوسُفعَ : إنّي لاَُحِبُّكَ . فَقالَ يوسُفعُ : ما أصابَني بَلاءٌ إلاّ مِنَ الحُبِّ أن كانَت خالَتي أحَبَّتني فَسَرَّقَتني ، وأن كانَ أبيأحَبَّني فَحَسَدوني إخوَتي ، وأن كانَتِ امرَأَةُ العَزيزِ أحَبَّتني فَحَبَسَتني ، قالَ : وشَكا يوسُفعُ فِي السِّجنِ إلَى اللّه ِ ، فَقالَ : يا رَبِّ ، بِماذَا استَحقَقتُ السِّجنَ ؟ فَأَوحَى اللّه ُ إلَيهِ : أنتَ اختَرتَهُ حينَ قُلتَ : «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ» ، هَلاّ قُلتَ : العافِيَةُ أحَبُّ إلَيَّ مِمّا يَدعونَني إلَيهِ؟!
زندانبان به يوسف عليه السلام گفت : من ، تو را دوست دارم . يوسف عليه السلام گفت : «هر بلايى به من رسيده ، از دوست داشتن است . خاله ام مرا دوست داشت، مرا دزديد. پدرم مرا دوست داشت، برادرانم به من حسادت ورزيدند . همسر عزيز مصر ، مرا دوست داشت ، مرا به زندان انداخت» . يوسف عليه السلام در زندان به خداوند شكوه كرد و گفت : پروردگارا! من به چه جرمى گرفتار زندان شدم؟ خداوند بر يوسف عليه السلام وحى فرستاد : «تو آن را انتخاب كردى ، آن هنگام كه گفتى : «پروردگارا! زندان ، برايم دوست داشتنى تر است از آنچه مرا بدان مى خوانند» . چرا نگفتى : سلامتى و رهايى برايم دوست داشتنى تر است از آنچه مرا بدان مى خوانند؟» .